چون قرار بود تهران زندگی کنیم و طبق برنامه ریزی قبلی
عروسی رو تهران بگیریم، قرار شد جشن نامزدی رو اونجا برگزار کنیم که عدالت برقرار
بشه.
بعد از صحبت و مشورت بالاخره تصمیم بر این شد که 6 فروردین
88 جشن نامزدی بگیریم.
صادق جونم که طبق عادت هر ساله 3 روز بعد از عقدمون من رو
تنها گذاشت و رفت که برای سال تحویل پیش خانواده اش باشه و من هم به همراه خانواده
ام یک روز قبل از مراسم جشن نامزدی بریم اونجا.
روز 6 فروردین 88 جشن نامزدیمون رو گرفتیم.
مادربزرگ، عمو و دو تا از عمه هام و خاله ام اومدن.
100% اون چیزی که میخواستیم نشد بالاخره اونجا یه محدودیت
هایی داشت ولی در کل خوب بود و خدارو شکر به همه خوش گذشته بود.
فردای اون روز برای ناهار رفتیم باغ پدر شوهرم. من و صادقم
با موتور رفتیم و توی راه کلی خندیدیم. ساعت 4 بعدازظهر بود که بابا گفت جمع کنید
برگردیم تهران.
خیلی دوست داشتم کنار صادقم بمونم و با هم برگردیم ولی خب
خانواده ام با موندن من مخالف بودن...
به ناچار از هم خداحافظی کردیم و ما اومدیم تهران.
تا تهران به بهانه های مختلف گریه کردم. دلم واقعا براش تنگ
شده بود.
3 روز گذشت و صادق هنوز برنگشته بود. هر بار که با هم تلفنی
صحبت میکردیم من یک ساعت پشت تلفن فقط گریه میکردم و ازش میخواستم که برگرده ...
تا بالاخره صبح دوشنبه 10 فروردین از اونجا حرکت کرد، و بعدازظهر
رسید تهران.
ما برای دیدن مامان بزرگ رفته بودیم اونجا، و بهش خبر دادیم
که بیاد خونه مامان بزرگ.
3 روز بود ندیده بودمش، دل تو دلم نبود. قرار بود با مترو
بیاد، رفتم ایستگاه مترو دنبالش که با هم بیاییم. از دور که داشت می اومد تپش قلب
گرفته بودم و شدیدا بی تاب در آغوش کشیدنش بودم که متاسفانه وسط خیابون نمیشد عکس
العملی کرد!!!
شام خونه مامان بزرگ نموندیم و اون شب صادقم همراه ما اومد
خونه ما و اولین شبی بود که قرار بود پیشم بمونه.
فکر نمیکردم اجازه بدن که شب با هم باشیم ولی .... نمیدونم
چطور شد که مامان اجازه داد.
اون شب و دو شب بعدش صادق خونه ما موند و کل سه شب باهم
بودیم.
روز 11 و 12 فروردین رفتیم دنبال تالار برای عروسیمون. کلی
گشتیم و بالاخره یه جایی رو با قیمت مناسب و کیفیت خوب تونستیم پیدا کنیم و خدا رو
شکر خوبیش این بود که روزی که ما میخواستیم، جای خالی داشت و قرار شد روز نیمه
شعبان، 16 مردادماه 88 عروسی بگیریم و انشالله به امید خدا و کمک بزرگترا بریم سر
زندگیمون.
الان که دارم داستان رو می نویسم حدود 5 هفته به عروسیمونه
و دنبال خونه هستیم که کم کم جهیزه ام رو ببریم و مقدمات عروسی رو فراهم کنیم.
البته متاسفانه امتحاناتمون عقب افتاد و تا 20 تیر امتحان دارم و کلی از کارام عقب
میمونم. چون هنوز خرید عروسیمون رو هم نکردیم، یکمی مشکلات مالی هم داریم...
خیلی برامون دعا کنید. دعا کنید زودتر خونه جور بشه و مشکلات مالی هم حل بشه...
از همگی دوستان عزیز که ما رو مورد لطف قرار داده اند و با نظراتشون خوشحالمون میکنن ممنونم، گرچه صادق عزیزم از وجود این وبلاگ اطلاعی نداره ولی بعد از این باز هم دوست دارم بنویسم از خودم و صادق تا برای همیشه داستان عشقمون جاودانه بشه...
برای همه عاشقا دعای خیر وصال میکنم و امیدوارم روز به روز شادتر و عاشق تر بشید.
صادق جونم، همراه با خانواده اش برای مراسم بله برون اومدن، شدیدا دلهره داشتم و دست و پام میلرزید.
انگشتر نشون رو قبلا با هم رفته بودیم، خریده بودیم.
خواهر زاده اش که سلیقه خوبی برای اینجوری کارها داشت، طبق درست کرده بود و یک قواره چادر سفید، با انگشتر و یک شکلات قرمز رنگ به شکل قلب داخلش گذاشته بود.
همراه نقل و گز و شیرینی و گل و یک کله قند!!!
بعد از کلی سلام و احوال پرسی، طبق بقیه مراسم بله برون صحبت در مورد مهریه شروع شد، هر کس نظری میداد و حرفی می زد. تا تصمیم بر این شد که خودمون صحبت کنیم و به توافق برسیم.
علی رغم میل باطنی مون رفتیم و بالاخره بعد از کلی وقت به این نتیجه رسیدیم که 250 سکه تمام بهار آزادی رایج ایران باشه.
از قبل آلبوم بله برون هم خریده بودیم و خواهرم که دستخط خوبی داشت، شروع به نوشتن کرد. و همه شاهدها امضاء کردن. البته نه همه! چون حدود 30-35 نفر بودیم!
چون مراسم صبح برگزار می شد و خانواده صادق جان از شهرستان می آمدند، ما تدارک نهار رو دیده بودیم و از بیرون غذا گرفتیم. جای همگی خالی!
اون روز با نظر جمع و با اجازه گرفتن از مادربزرگ و پدر و مادرم ما را به مدت 2 ماه محرم کردند.
نفهمیدیم که چطور ساعت 4 بعدازظهر شد و عزم رفتن کردن!
ما هنوز دست همدیگرو هم نگرفته بودیم!!!
در هر حال نمیشد کاریش کرد، باید می رفتن.
بعد از رفتنشون چون اول ماه بود، ما هم خانوادگی رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم حسنی، که خیلی خوش گذشت و زیارت خوبی کردیم.
من با اینکه بخواهیم زود عقد کنیم، مخالف بودم و میخواستم که عقد رو بذاریم برای اردیبهشت 88 ولی نمیدونم چطور شد که یهو تصمیم بر این شد که 17 ربیع الاول یعنی تقریبا 2 هفته و نیم بعد از بله برونمون عقد کنیم!!!
بالاخره در روز ولادت پیامبر اکرم (ص) مقارن با 25 اسفند 87، ساعت 10:30 صبح عقد کردیم.
مدت ها گذشت تا بالاخره با تهران موندن ما کنار اومدن به شرطی که زود زود بریم بهشون سر بزنیم!
توی این مدت که قبل از محرم و صفر بود، مادربزرگم که بزرگ فامیله رفته بود حج واجب، به همین دلیل برای بله برون باید صبر می کردیم تا مامان بزرگ برگرده.
بین زمانی که مامان بزرگ از مکه اومد تا شروع محرم و صفر چند روز بیشتر نمونده بود و چون از قبل برنامه ریزی نکرده بودیم، نتونستیم توی اون مدت بله برون رو بگیریم.
بعد از دهه اول محرم بود که خانواده اش تماس گرفتند و گفتند که بریم اونجا که دیدارشون رو پس بدیم. ما هم شال و کلاه کردیم و پنج شنبه و جمعه بعد از عاشورا و تاسوعا رفتیم اونجا برای دیدنشون.
شب جمعه دم اذان مغرب بود که رسیدیم. به اتفاق مادرش رفتیم مسجدی که دیوار به دیوار خونه شون بود نماز خوندیم و اومدیم.
با اصرار و پافشاری های زیاد ما رو شب برای شام نگه داشتن و به بقیه خواهر ها و برادرش هم اطلاع دادن که برای دیدن ما بیان.
استقبال گرمی از ما کردن، دستشون درد نکنه. در کل همه چیز تا اینجا خوب پیش رفت و تاریخ اول ربیع الاول (9 اسفند) را برای بله برون تعیین کردیم.
30 آذر ماه امتحان کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد رو داده بودم و منتظر جواب کنکور بودم، توی محرم بود که جواب اومد و قبول شده بودم. از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم. با خوشحالی به همه خبر دادم که با رتبه 65 قبول شدم.
تازه کلاس های ترم اول دانشگاهم شروع شده بود و صفر هم داشت تموم می شد، باید خودم رو برای مجلس بله برون آماده میکردم.
چند روزی طول کشید تا کم کم رابطه شکل عادی و معمولی گرفت و تقریبا کدورت ها از بین رفته بود، ولی با این حال هنوز نتونسته بودیم تصمیم نهایی رو بگیریم.
من چون به اندازه کافی این مدت اذیت شده بودم، گفتم شما فکرات رو بکن هر زمان به نتیجه رسیدی و توی تصمیمت مصمم شدی، بهم بگو تا من هم روی این موضوع فکر کنم ولی حالا جوابت رو نمیدم و خیلی هم فکرم رو مشغول نمیکنم.
آخه داشتم برای کنکور کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد می خوندم و با کلی سختی کلاس میرفتم و زحمت می کشیدم، اگه می خواستم ساعتها به این موضوع فکر کنم کلی از وقتم رو از دست داده بودم.
ته دلم احساس دلتنگی شدیدی میکردم، پیشنهاد داد که یه دیدار کوچیک داشته باشیم ولی من خلاف میلم نپذیرفتم و گفتم زمانی همدیگرو ببینیم که حداقل شما مطمئن شده باشی که همسر آینده ات رو انتخاب کردی، چون ممکنه به نتیجه نرسیم و من فقط هوایی بشم و تمام آرامشی که تازه با زحمت به دست آورده بودم، از دست بدم!
حالا دیگه قرار شده بود که من با خواهرم و اون هم با یکی از خواهرهاش صحبت کنه و کم کم خانواده ها از موضوع اطلاع پیدا کنند.
خواهر من نظر داد پیش یک مشاور بریم و با اون مشورت کنیم، خواهر صادق هم گفته بود که فکراتون رو بکنید و وقتی تصمیم گرفتید خبر بدید که با خانواده مطرح کنند.
به یکی از بهترین مرکز مشاوره های تهران مراجعه کردیم و تا اینجای کار، مشکلی نبود، دکتر مشاور هم گفت مشکلی توی روابطتون نمی بینم.
گویا این بار مصمم تر و جدی تر جلو اومده بود، در هر حال دیگه کم کم موضوعات رو با خانواده ها مطرح کردیم.
خانواده من مشخصات کلی و اصلی رو پرسیدند، در کل مشکلی نداشتند، گفتند هر زمانی که خواستند می تونند برای خواستگاری بیان ولی مساله ای که وجود داشت، مخالفت خانواده صادق بود. اون هم به دلیل اینکه گفته بودیم میخواهیم تهران زندگی کنیم!
خانواده اش انتظار داشتن که بعد از ازدواج برگرده اونجا و کنار خانواده و بقیه خواهر و برادراش زندگی کنه، که من اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم که از خانواده ام جدا بشم، هر چی باشه من بیشتر نیاز به حمایت خانواده ام دارم.
در هر حال 17 آبان ماه برای خواستگاری اومدن، خودش، 2 تا از خواهراش به همراه پدر و مادر و یک خواهرزاده (که با شوهرش تهران زندگی میکنه.)
پدرش توی جمع مخالفت خودش رو با تهران بودنش صراحتاً اعلام کرد و خواهراش هم تایید کردن که تا حالا پدرشون رو اینقدر ناراحت ندیدن و ....
اواخر تیرماه امسال بود که برام پیغام گذاشته بود که هر وقت که به اندازه کافی فرصت داری، اگر دوست داری، خبرم کن تا در مورد خودمون یهکم به صورت جدی حرف بزنیم.
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!!!
اصلا نمیدونستم باید چه کار کنم؟
از طرفی از اینکه برگشته بود، خوشحال بودم ولی .... با یادآوری روزهایی که برام ساخته بود، بهم میریختم و دیگه دوست نداشتم ببینمش چه برسه به اینکه بخواهیم در مورد خودمون جدی حرف بزنیم!
با این حال،نمیدونم چطور شد که براش نوشتم چه زمانهایی آنلاین هست که جواب داده بود شبها اگه زود بیاد خونه 9.30-10 و ساعت 11-12 هم میخوابه.
تاریخی که با هم صحبت کردیم رو دقیقا یادم نیست ولی اواخر تابستان بود.
موقعیت خوبی بود که بتونم تمام ناراحتی ها و دلگیری های این دو سال رو براش بازگو کنم، بالاخره اگه قرار بود این رابطه دوباره بصورت جدی شکل بگیره باید تمام کدورت ها از بین می رفت و این فقط در صورتی ممکن بود که روی موضوعات گذشته حرف بزنیم و دلیل کارهاش رو بشنوم، شاید اصلا من اشتباه کرده بودم، شاید اگه منم جای اون بودم همین کار رو میکردم.
در هر صورت اون شب بعد از مدت ها دوباره در مورد خودمون شروع به صحبت کردیم، تمام حرفام رو زدم و تقریبا تا صبح پشت سیستم بودیم و من تمام مدت ناخودگاه اشک تمام صورتم رو گرفته بود، گاهی از لابه لای اشکها به زور به مانیتور نگاه میکردم.
اون شب تمام حرف ها تموم نشد، و برای روزهای بعد قرار گذاشتیم که ادامه حرف ها رو بزنیم، بعد از 2 سال احساس راحتی می کردم، انگار بار سنگین این غم دیرینه رو داشتم زمین می گذاشتم.
و خوشحال ترم از اینکه امروز پیش عزیز دلم بودم، خانومی ات فدات بشه عزیزم
تا اینجای داستان رو داشته باشید تا یکم از امروز بگم
صادق جونم، امروز صبح رسید تهران و از صبح حدود 10.30 تا ساعت 6 بعد از ظهر با هم بودیم، وای که چقدر دلم برات تنگ شده بود گلم؛
عزیزم، امروز روز فوق العاده ای بود و به یاد ماندنی... بابت همه چیز ازت ممنونم؛ از اینکه تو رو کنار خودم دارم خوشحالم و بهت افتخار می کنم.
گرچه یه معذرت خواهی بهت بدهکارم، که نتونستم برات هدیه هات رو بخرم! حقیقتش هنوز نمیدونم چی باید برات بگیرم ولی تمام سعی خودم رو میکنم که فردا برات هدیه بگیرم تا پس فردا دوباره بتونیم همدیگرو ببینیم.
اینقدر هیجان دارم، که واقعا نمیدونم چی باید بگم، فقط میتونم بگم:
با تمام وجود دوستت دارم. نمی دونی امروز وقتی کنارت بودم، چه حس خوبی داشتم عزیزم.
از درون داشتم داغون میشدم ولی غرورم اجازه نمیداد حرفی بزنم!
هیچ کس از اطرافیان فکرش رو نمیکرد که دوباره بتونم سرپا بشم و به زندگی برگردم، ولی برگشتم. خیلی زودتر از اون چیزی که همه فکرش رو میکردند.
مثل مرده متحرکی بودم که روحش رو ازش گرفته باشن، فقط سعی میکردم روزها رو به شب برسونم و شبها رو به صبح.
وای خدایا، خودت کمکم کن...
این سکوت یکسال و نیم طول کشید...
و من هر طوری بود، این مدت رو تحمل کردم، گرچه دیگه امیدی به برگشتن صادق نداشتم.
خرداد ماه امسال دایی عزیزم فوت کرد و من واقعا از نظرروحی به هم ریخته بودم، هنوز چهلم دایی نشده بود که خیلی اتفاقی یه شب با صادق چت کردیم.
از اوضاع و احوالم جویا شده، که براش توضیح دادم تازه دایی فوت کرده و از نظر روحی خیلی خرابم. سعی کرد کمی آرومم کنه و حرفای امیدوار کننده می زد.
از اون به بعد چند شب دیگه هم با هم چت کردیم.
تیرماه امسال بود که ایمیلی مبنی بر دعوت در جلسه دفاعیه کارشناسی ارشد از صادق دریافت کردم، البته ایمیل گروهی بود.
در پاسخ به ایمیلش نوشته بودم که مطمئنید منم دعوت کردید!
گرچه جواب این ایمیل رو روز بعد از دفاعیه برام ارسال کرد و گفته بود خوشحال می شدم اگه میومدی!
گرچه خودمم خیلی دوست داشتم توی جلسه دفاعیه اش شرکت کنم و توی اون ساعت دل تو دلم نبود ولی بعد از یکسال و نیمی که ندیده بودمش، ترجیه دادم که نرم...
فقط قبل از شروع دفاعیه یه اس ام اس کوتاه و امیدوار کننده براش فرستادم که جواب هم داد.
شاید این شروعی دوباره بود، ولی نیمخواستم به خودم بی خودی امیدواری بدم، یکبار ضربه خورده بودم و به اندازه کافی عذاب کشیده بودم. حالا که دوباره به زندگی برگشتم نباید میذاشتم به این راحتی دوباره اذیت بشم ولی با این حال ته دلم یه نوری بود...
یک شب خیلی اتفاقی یه اس ام اس اشتباهی براش ارسال کردم، دقیقا یادم نیست چه جوابی بهم داد ولی همون اس ام اس ها آغاز رابطه ای نزدیک تر بین من و صادق بود.
از اون به بعد هر وقت که یادش میکردم، یک بیت شعر براش می نوشتم و الحق و الانصاف که خوب هم جواب شعرهامو میداد!
یکبار توی یکی از اس ام اس ها حرف از عشق زده بود، من گفتم منظورتون عشق استاد به دانشجو و عشق دانشجو به استاده یا چیز دیگه؟ گفت نظر خودت چیه؟ گفتم همون چیز دیگه! گفت درسته....
اینجا بود که پی به این احساس دو طرفه بردیم و طی چند قرار ملاقات کم کم شروع به شناخت همدیگه کردیم... ما اختلاف فرهنگی و خانوادگی زیادی داشتیم ولی روی موضوعات دیگه کم کم با هم کنار اومده بودیم، قرار شد عید سال 86 که برمیگرده خونه، با خانواده اش صحبت کنه و موضوع خواستگاری رو مطرح کنه....
ولی از قضا یه اتفاقاتی افتاد که باعث شد همه چیز به هم بریزه، هنوز هم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ولی در نهایت در اوج زمانی که احساس میکردم همه چیز تموم شده است، یک ایمیل زده بود و برای همیشه خداحافظی کرده بود...
نوشته بود دیگه نه زنگ بزن و نه اس ام اس!
پشت مانیتور فقط گریه میکردم! ....
حال خیلی بدی داشتم، واقعا بد!
خدایا، آخه چرا اینجوری شد؟؟؟
چاره ای نبود، باید با واقعیت کنار می اومد، با شناختی که ازش داشتم میدونستم وقتی تصمیمی میگیره دیگه سخت میشه نظرش رو عوض کرد، ضمن اینکه نمیخواستم خودم رو کوچیک کنم و یا عشق رو ازش گدایی کنم...
خواهر بزرگترم که در جریان رابطه ما بود، شماره موبایلش رو گرفت و بدون اینکه من متوجه صحبت هاشون بشم چند دقیقه ای باهاش حرف زد. که بعدا فهمیدم با کلی عصبانیت باهاش حرف زده بود و برای اینکه بدون هیچ دلیل منطقی همچین حرفایی زده بود و خداحافظی کرده بود، خیلی سرزنش و ملامتش کرده.
اون شب به خواهرم گفته بود که معذرت میخواد و حالش اصلا خوب نبوده و فردا شب ایمیلی بابت معذرت خواهی از حرفای دیشبش زد ولی من واقعا نمیتونستم جوابش رو بدم!
پس فقط سکوت کردم و سکوت...
بعد از اون شب چندبار برام ایمیل زد و گفت که میدونم چقدر ازم ناراحت هستی، فقط تو رو خدا یه چیزی بگو، فحشم بده، عصبانیتت رو روم خالی کن، فقط یه چیزی بگو!
بعد از اینکه پروژه گروه آخر رو هم دید، همگی جمع و جور کردیم و از دانشگاه اومدیم بیرون، مسیر ما 4 تا مترو بود و با استاد فقط تا سر کوچه دانشگاه هم مسیر بودیم...
توی راه تا سر کوچه پسرا خیلی اذیتش کردن و بیچاره مظلوم بود و فقط میخندید، چقدر دوست داشتم باهاش توی اون لحظات تنها بودم.
یکی از پسرا شماره اش رو به زور ازش گرفت و من هم سریع توی گوشی ام ذخیره کردم، سر کوچه با موبایلم چند تا عکس یادگاری ازشون گرفتم، چون زمستون بود و برف اومده بود عکسهای خوبی شده بود، وسط بلوار عکس انداختیم!! گرچه من توی هیچ کدوم از عکس ها نبودم!
وقتی رفتیم مترو با گوشی یکی از پسرا باهاش تماس گرفتیم و روی اسپیکر گذاشتیم و همه نفری با هم باهاش حرف میزدیم بیچاره توی تاکسی بود و همه ملتمسانه ازش میخواستیم که بهمون نمره بده...